مجموعه حیات وحش زندگی مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 4 بهمن ماه سال 1388 ساعت 11:12 PM

  

دیگر تا سکوت راهی نمانده

 و من بازپسین واژه ها را صبورانه کنار هم می چینم

 در صفی لرزان از زمزمه ی شعر

 شعری که بی پروا ترانه  می شود؛ بر رخوت جان های خوابزده

 من باران ام که می بارم

 بر کویر سوزانی که من ام

 آفتاب ام که می تابم

 بر هزارتوی تاریک حقارتم

 من ترس را ملاقات کرده ام

 و راه بتکده ی مرگ را یافته ام

 از دریچه ی سیاه نگاه اش

 من با ساحره ی پوچی به بستر رفته ام

 و به وقت سحر

 در را به روی آشنای قدیم  یأس گشوده ام

 در خلوت کور تنهاییم

 انعکاس فریاد خشم را جستجو کرده ام

 کودکی تنها اشک می ریخت

 بی صدا

 بر وحشت ناتوانی اش

***

 من بی نهایت را زیسته ام

 در همین نزدیکی

 و هستی

پرنده ی وحشی نگاه اش را با لالایی ضربان قلبم بازیافته

***

 آرزو

مرغ اهلی بوستان اندیشه ی من است

 «من»

 ندایی ست که طنین اش وجود را تا بی کران به هوشیاری می خواند

 ایستاده ام همچو کوه

 تا تماشای دمی که در آن

 زمان

در لحظه معنا می شود

و لحظه لبریز از سکوت

 و سکوت

 اورنگ پادشاهی اراده

***

 تا آن وقت

صبورانه گوش می سپارم

 به انعکاس کلام

 کلامی که با تصویر دور خودم در آینه

 با خدا گفته ام

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 27 آذر ماه سال 1388 ساعت 11:26 PM

  

 

Imagination is more important than khowledge

از این جمله چه می فهمی؟ با من بگو

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 4 آبان ماه سال 1388 ساعت 9:37 PM

 

لذت بخش تر این است که وصف افق های غریبه را، با زبانی غریبه برای شاهدان کالبدهای فریبنده بازگو کرد. کالبدهایی که هستی شان را به میل تماشاگران نمایان می کنند. اما بر مسافران جاده های تنهایی است که بر سر این نکته انصاف کنند. غریبه ای آشنا بودن بسی خواستنی تر از بیگانه بودن است. بر سر باریکه ی لطیف همین بازی وا‍ژه هاست که عشق به انسان در ارتعاش ذرات وجود من معنا می شود؛ و من می خندم؛ اشک می ریزم؛ و دیوانه از دغدغه ی فراموشی عشق، در حضور نور، منشوری چرخنده می شوم تا مگر رنگین کمان از دامان دردآلودم زاییده شود. تو ای پدر:

نمی دانم شعله ی عشق در سینه ات تا کجا زبانه داشت آن لحظه که در گوش کودکی ام با آهنگی ماندگار خواندی:

در پس تو لشکری بی نهایت در تاریکی به انتظار نشسته است...

هنوز هم رقص سر پنجه های عاشق ات را به روشنی و رنگارنگی لحظه های نزدیکی به یاد دارم؛ وقتی مشتی گره کرده از اتحادشان ساختی و فضای پشت سرت را به چنگ کشیدی تا به من بیاموزی؛ به من که در آن لحظه بر لبه ی پرتگاه ایستاده بودم و تلواسه ی تنهایی و ناتوانی امان ام را بریده بود. اما مشت گره کرده ی تو فاصله ی حضورمان را ماهرانه پیمود و در برابر نگاه مبهوت ام با اطمینانی آرامبخش بر زمین نشست. بگذار در خیال، سر بر سینه ی ستبرت بگذارم و عاشقانه اشک بریزم...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 17 مهر ماه سال 1388 ساعت 8:27 PM

آدم‌ها در سلول‌های انفرادی اندیشه‌شان محبوس اند. و از تماشای تقلای دیوانه‌وارشان، با حیرت و افسوس در می‌یابی که با پشتکاری شکست‌ناپذیر، دیوار نامرئی پیرامونشان را با نیروی وسواسی خرَدباخته درزگیری می‌کنند تا در انکار ابدی‌اش، روزنه‌ای برای تردید باقی نماند. آن‌ها بی‌وقفه هستی را در دادگاه بی‌انصاف قضاوت‌شان، به خاطر خط به‌خط ِ دفتر سیاه ِ عمر ِ بی‌چراغ‌شان، ملامت و محکوم می‌کنند. حال آنکه خود متهم ردیف‌اول سیاه‌بختی خود اند.

باور دارم که انسان نمی‌تواند طلبکار هستی خود باشد. او پادشاه مُلکی است که بهای برپایی خشت خشت دیوارش را پرداخته است. چطور می‌توان سقوط را گناه جوجه‌ئی ندانست که در پاسخ دعوت مشتاق مادر گفته است «مادر من نمی‌توانم؟»

امروز با گروهی برای فتح مقصدی در کوهستان، همداستان شدیم. نیمی از ما در نیمه‌ی راه، پیش رفتن را بی‌حاصل خواندند و ماندند. نیمه‌ی دیگر با فریاد ِ امید، چشم به مقصد ِ دور دوختند و پا به راه شدند. تا رسیدن به مقصد، همراهان باز نیمه شدند. سرانجام سخت‌همتان، خوشبختی ِ هم‌اوجی با آبشار را به چنگ کشیدند. می‌شد از دور آبشار را به تماشا نشست و از لمس موسیقی مداوم و روح‌نوازش جانی دوباره گرفت. این فتح، آبی بود که عطش راه‌یافتگان را فرونشانده بود.  

 

کسی دیگر بیش از این نمی‌خواست؛ به جز تنها چند تن که وسوسه‌ی هم‌آغوشی با آبشار، هنوز در سینه‌شان شعله می‌زد. پس در میان همهمه‌ی شادی، گروهی اندک ندای فتحی دوباره سر دادند که کس نشنید. پس رفتند. آیا ماندگان می‌توانستند از پنجره‌ی دور تماشا، در احساس میهمانان ِ آبشار سهیم شوند؟

چه کسی می‌توانست بداند که رنگین‌کمان همین جاست؟ درست در چند قدمی نگاه ما؟ هیچ کس. از شما می‌پرسم: به راستی این دو تنی که رنج صعود از این صخره‌ها را به جان خریدند، در جستجوی چه بودند؟ 

 

به هر حال تنها همین دو تن بودند که رنگین‌کمان برای سلام کردن به آن‌ها، حجاب از چهره برگرفت. می‌توانی این احساس را درک کنی که در فاصله‌ی ده قدمی ِ دوستان‌ات، بر صخره‌ئی نشسته باشی و شور تماشای رنگین‌کمان را، با چشمانی خیس برای آن‌ها بازگو کنی؟ و آن‌ها یک نگاه به تو و یک نگاه به آبشار، در ناباوری این حقیقت، ساکن بمانند که «آیا به راستی رنگین‌کمانی در کار است؟» اما نصیب آن‌ها، تنها عکسی بی‌جان از کشفی لذت بخش شد. بیا! اگر دوست داری تو هم نگاهی بینداز...  

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>